مكانیك خلاق كوچه درختی
به مكانیكی حاج «مصطفی یحیاییفر» میرویم. قدیمی محله كه از كودكی تا همین چند سال پیش ساكن كوچه درختی در محله آبمنگل بود. پیرمرد 78 ساله سرحالی كه مكانیك است و تعمیركار متبحر بنزهای قدیمی. در گاراژ مكانیكی در خیابان ری و تقریباً روبهروی كوچه آبمنگل چند بنز قدیمی سبز و سفید و آبی پارك شده است و حاج مصطفی و پسرش هم مشغول به كار. آقای مكانیك موتور بنز سبزرنگ را پایین آورده است و چیده روی میز كار. آقای مكانیك میگوید كه به همه شاگردانش و البته پسرش یاد داده كه وقتی موتور را باز میكنند مرتب بچینند تا هم با سرعت بیشتری جمعش كنند و هم هیچ پیچی اضافه و كم نیاید. او وقتی 15 ساله بوده شاگرد خط 12 اتوبوس میشود. شركت روزی 5 تومان برای بلیتفروشی میداد و 5 تومان هم برای ایستان پای ركاب ماشین و سوار كردن مسافر. اما او ترجیح میدهد 2 سال و 8 ماه مجانی برود مكانیكی همین شركت و كار یاد بگیرد. بعد هم برای استخدام در شركت ثبتنام میكند و میشود هزارودومین متقاضی. او درباره رفتار استادكارش با او برای استخدام در شركت میگوید: «استادم حاجی نعیمیان وقتی ماجرا را فهمید با تسمه پروانه زد روی دستم و گفت: كی به تو گفته بروی شركت؟ گفتم: اوستا میگویند آبباریكه است. گفت: برو دنبال دریا و رودخانه، آب باریكه یعنی چه؟ گفتم: باشد. و رفتم و جایی را برای شاگردی پیدا كردم. هفتهای 3 تومن و 5ریال. رفیقم كه با من بود رفت شركت؛ روزی 7 تومان میگرفت. گفت: مصطفی چرا این كار را كردی؟ گفتم: حاجآقا گفت. او بعد از 30 سال بازنشسته شد و جوادیه خانهای خرید 100 هزار تومان. من اینجا مغازه زدم و گفتم بیا شریك شو اما نیامد. خدا به من خانه، ماشین و همه چیز داد واصلاً نفهمیدم كی داد. فقط كار كردم و هیچوقت نه از كار دزدیدم و نه از روی ماشین مردم.»
بستنی فقط اكبر مشتی
گاراژ حاج مصطفی وقتی او كودك بوده مغازه فروش ارزاق روزانه بوده مثل ماست و شیر و... كنارش چلوكبابی فرهنگی و بعد هم مغازه اكبرمشتی با آن بستنیهای معروفش. حدادی درباره تاریخچه بستنی میگوید: «مخلوط یخ و شیرینی ابتدا برای چینیها بود. اعتمادالسلطنه دركتاب مآثرالآثار در سال چهلم سلطنت ناصرالدین شاه از ورود بستنی به ایران مینویسد. یعنی 130 سال پیش در ایران بستنی رواج داشته كه به سن اكبر مشتی نمیخورد. اما در دربار بستنی بود. ما در گذشته به هرچیزی كه از یك حالتی به حالتی دیگر تبدیل میشدهبند میگفتیم؛ اگر پنبه بوده و به نخ تبدیل میشده علاقهبند و اگر شیر به ماست تبدیل میشده ماستبند. یخفروش هم آببند بوده و بستنی هم كه از نامش معلوم است.» او درباره بستنیهای اكبرمشتی هم میگوید: «بستنیهای او دو ویژگی داشت. یكی مقدار ثعلبی كه میریخته و به كسی نمیگفت و فقط خودش میدانست. دیگر اینكه برای درست كردن بستنی بهار از ارتفاعات كوه برف میآورد و انبار میكرد. برای درست كردن بستنی یك ظرف كوچك فلزی از جنس روی داشتند و یك بشكه چوبی كه یخ را بین این 2 ظرف میریختند. اما او برف میریخت و برای اینكه دیرتر آب شود به آن نمك هم میزد.»
حالا دیگر خبری از مغازه اكبرمشتی نیست و جای آن را 2 مغازه دیگر گرفته است. از زیر پل رد میشویم تا به خیابان «شهید رضوی» برویم كه روزگاری نامش آبمنگل بود. در میان راه حاج مصطفی به ما خانهای سنگ سپید را نشان میدهد كه از سر دیوارش شاخههای درختی بیرون زده و میگوید كه قبلاً خانه اكبرمشتی اینجا بود. قبل از اینكه خراب و این ساختمان ساخته شود. كمی بالاتر كوچه بنبستی است كه انتهای آن در بزرگ طوسی رنگ مدرسه دخترانه آزادی است كه آنجا هم روزگاری انبار برف این بستنیفروش بود. حاج مصطفی میگوید: «اكبرمشتی نه فرزند داشت و نه فرزندخوانده. فقط یك آقا عبدالله جوانی بود كه هیبتی داشت و اینجا زنجیر میچرخاند. یكبار اكبرمشتی مریض شد و او را به بیمارستان بردند. برادرش خواست در دكان را ببندد. آقا عبدالله نگذاشت و گفت باید چراغش روشن باشد. بعد رفت بیمارستان و جریان را به اكبرمشتی گفت. او هم گفت: برو و دكان را باز كن. عبدالله پشت دخل ایستاد و بعد از مرخص شدن اكبر مشتی كوچه را آب و جارو و چراغانی كرد و اكبر را به خانهاش آورد و پذیراییاش كرد. بعد اكبر مشتی به او گفت: دفتر را بیاور و یك و دانگ نیم اینجا را به نام خودت كن و چراغش را روشن نگه دار. از عبدالله هم دو پسر مانده كه سهم پدرشان را فروختند و جای دیگری رفتند.»
آبمنگل همینجاست
جایی كه قبلاً انبار برف اكبرمشتی در آن قرار داشته را رد میكنیم و كمی بالاتر میرویم نزدیكی كوچهای به نام «شهید معیری» روبهروی «مسجدالزهرا(س)»، زیر درخت كهنسالی میایستیم. حاج مصطفی مكانیك میگوید كه چشمه آبی در اینجا ندیده. اما طبق شنیدههای خودش و آنچه كه قدیمیهای محل میگویند آبمنگل درست روبهروی همین مسجد بود. به كوچه معیری هم «رختشویخانه» میگفتند. چون زنان از آب جاری از محل آبمنگل در این كوچه رختهای خود را میشستند. حدادی درباره چرایی نامگذاری آبمنگل توضیح میدهد: «در دو نقطه در تهران آب از زمین میجوشیده. یكی سرچشمه و یكی اینجا. درباره آبمنگل هم روایتهای متعددی هست. جایی كه آب قل بزند و فوران كند منتها با تأخیر بالا بیاید. آبی كه شكل گل میشده. جایی هم منقل نوشته شده بود.»
بعد از یافتن جایگاه اصلی آبمنگل از كوچهای به نام «مشهدی رحیم» پایین میآییم. كوچهای كه قبلاً نامش «زیبا» بوده و البته حاج مصطفی نمیداند كه چرا. وقتی از این كوچه پایین میآییم او چند نقطه را نشانمان میدهد كه محل برگزاری روضههای خانگی بوده و هست. گویا این محله، محله حسینیهها و مجلسهای خانگیاست. در انتهای كوچه هم به مغازه یك سماورساز به نام «رجبعلی حسین بیك عراقی» میرویم. كاسب خوشنام و قدیمی محله كه گویا دوست علامه جعفری هم بود. میگوید: «علامه جعفری هر روز از اینجا میگذشت و چند دقیقهای هم به مغازه من میآمد. آیتالله مجتهدی هم از اینجا رد میشد. در «سیدی» سخنرانیهای آیتالله وجود دارد كه میگوید: بروید نان حلال درآوردن را از این سماورساز یاد بگیرید. او 7 فرزند دارد كه همگی معلم و مهندس شدند و خدا را شكر میكند كه فرزندان و نوههای سلامت و عاقبت به خیری دارد. او از روزگاری تعریف میكند كه همه هیئتها و بازاریها در این محل بودند و خیلی از این بازاریها كه به رحمت خدا رفتند و او زیر تابوتشان را گرفته است.»
خیابان نابغه شعر و سخن در عصر مشروطه
كوچه زیبا را تا انتها و به سمت غرب میرویم و از سر كوچه «حمام حوری» میگذریم. وارد خیابان رقیبدوست میشویم كه گویا قبلاً بخشی از آن باغ معروفی به نام «باغ حاج محمدحسن» بوده و دوباره برمیگردیم به خیابان ری و زیر پلی كه با حاج مصطفی آشنا شدیم. چند قدم بالاتر، تابلوی آبیرنگ پایهپرچمی و البته تابلو دیواركوب خیابان ادیبالممالك فراهانی را نشان میدهد. حدادی درباره این كوچه میگوید: «نام اینجا قبلاً یخچال صغیران بود. خانه ادیبالممالك فراهانی هم در این كوچه بود و در شعرهایش هم هست كه او از زندگی در این كوچه گلایه و شكایت میكند. او در وسعت علم و تسلط بر ادبیات عرب و ایرانی چنان قوی بوده كه كمترین كسی به پایهاش میرسد. مراثی زیبایی درباره پیامبر(ص) دارد وهمچنین ترجیعبندهای فوقالعاده. البته خانه اوسالهاست تخریب شده و از بین رفته است و نشانی از آن نیست.»
ادیبالممالك 11 مرداد 1239 شمسی به دنیا میآید و در 8ـ 9 سالگی هم شعر میگوید. موسوی گرمارودی در «زندگی و شعر ادیبالملك فراهانی» از قول وحید دستگردی در دیباچه دیوان قدیم مینویسد كه روزی پدر ادیب مهمان حاجی آقا محسن عراقی بود. محسن عراقی به پدر ادیب میگوید: «مصرعی گفتهام ادامهاش را تو تكمیل كن: زیباست عجب رویت، زیباتر از آن مویت» پدر ادیب میگوید كه طبعش خموده است و اگر اجازه بدهد پسرش تكمیل كند. كسی باورش نمیشود كه كودكی در این سن شعر بگوید. حاجی آقا عراقی برای امتحان رو به صادق میكند و او هم فوری جواب میدهد: «نبود عجب ار افتد دل در خم گیسویت» او از نوابغ شعر در عصر مشروطه بوده و اشعار اجتماعی و انتقادی زیادی دارد. برخی حتی او را از ملكالشعرای بهار هم برتر میدانند. اما متأسفانه اشعار او در جامعه مهجور مانده.
نایبالسلطنه، قدیمیترین بازارچه تهران
مقصد بعدی ما بازارچه «نایبالسلطنه» است. بازارچهای كه در ابتدایش سقاخانهای قدیمی هست؛ ساخته شده در سال 1330 و یادبود «حسین سماواتی». البته رقم آخر به دلیلی نامعلوم با رنگ آبی پوشانده شده اما به نظر میرسد در سال 1330 ساخته شده. اكنون نام بازارچه كوچه «شهید آلآقا» است. حدادی میگوید: «نمیدانیم بازارچه از دوره عباس میرزا نایبالسلطنه مانده یا كامران میرزا. اما احتمالاً از دوره عباس میرزا بوده چون ری خیابانی قدیمی است.»
در ادامه باز هم سقاخانه میبینیم. این بازارچه حالا جایی برای فروش لوازم مسی است و گویا در گذشته هم همین كسوت را داشته. مسگری و دواتگری و البته جایی برای فروش لامپ و وسایل روشنایی. سقف بازارچه خرپاست و به تازگی تعمیر هم شده و این از چوبهای سفیدی كه هنوز چرك نشدهاند پیداست.
انتهای بازارچه، حمام قبله قرار دارد و روی كاشیكاری سردرش نوشته: «گرمابه قبله معروف به حمام خانوم» این گرمابه بعد از تكمیل نخستین باروی شهر تهران حدود سال 965 قمری به دستور خواهر شاه طهماست صفوی بنا شد. اینجا در سال 1275 به دست مرحوم حاج «محمد مجید قزوینی» وقف سیدالشهدا(ع) شده و مورخه 1382 به شماره 10411 در فهرست آثار ملی ثبت شده است. داخل حمام میرویم و كمی با دلاك قدیمی تهران به نام «شاهحسینی» صحبت میكنیم. او بیشتر از 30 سال در حمام ادیبالممالك كار میكرده و حالا مدتی است به حمام قبله آمده. پیر است اما هر روز به حمام میآید و ناهارش را هم همینجا در یكی از كنجهای حمام میپزد و میخورد.
لذت كشف یك كوچه قدیمی
از بازارچه نایبالسلطنه بیرون میآییم. راهمان را از كوچه مسجد آقا به سمت خیابان قیام پیش میگیریم و سر راه از كشف كوچهای قدیمی مشعوف میشویم. در انتهای كوچه نسبتاً پهنی كه بنبست به نظر میرسد یك قوس كاهگلی هست و سقفی یكمتری و چوبی كه «ساباط» نام دارد. واردش كه میشویم دست راست كوچهای باریك و طولانی میبینیم با دیوارهای بلند خشتی گِلی و سرشاخههای درختی. در میانه كوچه ساباط دیگری هم هست. تركیب درخت و دیوار گلی و این ساباط، كوچه را زیبا و دلفریب كرده. كوچه را تا انتها میرویم و باز در كوچه باریك دیگری میپیچیم كه بالاخره در انتهایش خانهای با در طوسی قرار دارد. دیدن این كوچه درست وسط اینهمه خانه بازسازی شده، حس خوب یافتن چیزهایی را كه سالهاست گم كردیم به ما میدهد و پایان دلچسبی را برای محلهگردیمان رقم میزند.
برچسب:
نویسنده: مبین اسدی